ميدان
با اينكه پاييز بود اما حسابي عرق كرده بود،به بزرگترين ميدان شهر نزديك شد
و به ياد بعد از ظهرهاي تابستان به درونش دويد و روي نيمكت
كنار حوض نشست،آب حوض كثيف بود،برگهاي زرد و قرمز روي آن
به آرامي حركت مي كردند،هركدام به سومي رفتند و يا دسته جمعي جهتي
را انتخاب مي كردند.ديواره ها و لبة حوض هم پر از برگ بود
پيرمردي با خورجيني بر دوشو دبه اي از شير در دست
ز كنارش گذشت و با دست ديگرش به حوض اشاره مي كرد
و سر تكان مي داد.هوا آفتابي شد.مرد باغبان در فكر بود
و بي توجه به برگهاي روي زمين راه مي رفت.

0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی