شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۳

تنها

پردة كثيف اتاق را كنار زد و منظرة تكراريِ هميشگي حياط خشك و خلوت را ديد

،از ديدن آنهمه تكرار و تكراري خسته بود،دستش را رها كرد

و پرده افتاد،اتاق تاريك بود و تخت كهنه و ميز تحرير،تنها وسايل اتاقش

.در تمام دنيا،تنها يك همسايه داشت كه هر روز رأس ساعتي معين

به ديدارش مي آمد و لحظاتي ساكت و بي گفتگو كنار هم مي نشستند

و بعد مثل نسيمي كه بي صدا مي آيد و مي رود،هر كدام به

زندگي خود باز مي گشتند.شروع كرد به قدم زدن،خاطرات تمام

سالهاي زندگي اش را در ذهن مرور مي كرد.خاطرة دوران

كودكي و شادي و غمهايش،دوران نوجواني و خاطرات تلخ زندگي اش

و اكنون تنهايي و يكنواختي اش،يك زندگي پر از تكرار و مرور

.پر از سكون مثل مرداب،از اينهمه تكرار خسته بود

،تكرار،تكرار،تكرار

.فردا كه تنها دوستش به ديدارش آمد،پيكر بي جان او كف اتاق افتاده بود.

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی