تنها
پردة كثيف اتاق را كنار زد و منظرة تكراريِ هميشگي حياط خشك و خلوت را ديد
،از ديدن آنهمه تكرار و تكراري خسته بود،دستش را رها كرد
و پرده افتاد،اتاق تاريك بود و تخت كهنه و ميز تحرير،تنها وسايل اتاقش
.در تمام دنيا،تنها يك همسايه داشت كه هر روز رأس ساعتي معين
به ديدارش مي آمد و لحظاتي ساكت و بي گفتگو كنار هم مي نشستند
و بعد مثل نسيمي كه بي صدا مي آيد و مي رود،هر كدام به
زندگي خود باز مي گشتند.شروع كرد به قدم زدن،خاطرات تمام
سالهاي زندگي اش را در ذهن مرور مي كرد.خاطرة دوران
كودكي و شادي و غمهايش،دوران نوجواني و خاطرات تلخ زندگي اش
و اكنون تنهايي و يكنواختي اش،يك زندگي پر از تكرار و مرور
.پر از سكون مثل مرداب،از اينهمه تكرار خسته بود
،تكرار،تكرار،تكرار
.فردا كه تنها دوستش به ديدارش آمد،پيكر بي جان او كف اتاق افتاده بود.

0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی