يادگار

شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۳

تنها

پردة كثيف اتاق را كنار زد و منظرة تكراريِ هميشگي حياط خشك و خلوت را ديد

،از ديدن آنهمه تكرار و تكراري خسته بود،دستش را رها كرد

و پرده افتاد،اتاق تاريك بود و تخت كهنه و ميز تحرير،تنها وسايل اتاقش

.در تمام دنيا،تنها يك همسايه داشت كه هر روز رأس ساعتي معين

به ديدارش مي آمد و لحظاتي ساكت و بي گفتگو كنار هم مي نشستند

و بعد مثل نسيمي كه بي صدا مي آيد و مي رود،هر كدام به

زندگي خود باز مي گشتند.شروع كرد به قدم زدن،خاطرات تمام

سالهاي زندگي اش را در ذهن مرور مي كرد.خاطرة دوران

كودكي و شادي و غمهايش،دوران نوجواني و خاطرات تلخ زندگي اش

و اكنون تنهايي و يكنواختي اش،يك زندگي پر از تكرار و مرور

.پر از سكون مثل مرداب،از اينهمه تكرار خسته بود

،تكرار،تكرار،تكرار

.فردا كه تنها دوستش به ديدارش آمد،پيكر بي جان او كف اتاق افتاده بود.

مرده ها

دلش گرفته بود،براي همة مردمي كه مرده بودند،براي همة مردمي كه مي مردند
.زنده بود.دلش مي سوخت-براي مرده ها-براي...چه بگويم
.دلش مي سوخت،تا يك روز دل دخترك گداي خيابان برايش سوخت
.او رفته بود. شايد رفته بود بگويد دلم براي شما مي سوخت.

ميدان

با اينكه پاييز بود اما حسابي عرق كرده بود،به بزرگترين ميدان شهر نزديك شد
و به ياد بعد از ظهرهاي تابستان به درونش دويد و روي نيمكت
كنار حوض نشست،آب حوض كثيف بود،برگهاي زرد و قرمز روي آن
به آرامي حركت مي كردند،هركدام به سومي رفتند و يا دسته جمعي جهتي
را انتخاب مي كردند.ديواره ها و لبة حوض هم پر از برگ بود
پيرمردي با خورجيني بر دوشو دبه اي از شير در دست
ز كنارش گذشت و با دست ديگرش به حوض اشاره مي كرد
و سر تكان مي داد.هوا آفتابي شد.مرد باغبان در فكر بود
و بي توجه به برگهاي روي زمين راه مي رفت.

تصادف

با تمام قدرت،ترمز را فشار داد،تمام تنش سست شد.زني بي حركت كف خيابان افتاده بود

ديوار خانة ما

ديوار خانة ما كوتاه است.ديوار خانة ما به روي هر كسي كوتاه است
... ديوار خانة ما
اگر اين ديوار نبود،پس كاسه كوزه ها را بر كدام سر مي شكستند؟
...... ديوار خانة ما

دختر شاه پريان

دختر شاه پريان بود! چه مثال عجيبي براي چهره اي كه هيچ تفاوتي با مردم دنيا نداشت
هيچ تفاوتي با مردم دنيا نداشت،واقعاً شاه پريان بود كه هيچ تفاوتي با مردم دنيا نداشت؟
دختر شاه پريان بود.هيچ تفاوتي با مردم دنيا نداشت.

حصار

از وقتي يادش مي آمد،فقط ديوار ديده بود.مي غريد و به ديوارها مي كوبيد
.ديوارها را مقصر مي دانست

بچگي

پشت ميز اداره نشسته بود،چهل ساله بود،به گذشته فكر مي كرد،خودكارها و
ورقها را ريخت و روي ميز پريد،در كودكي به اندازة كافي
بچگي نكرده بود

تشنج

موهايش را مي كشيد و دختر داد مي زد.دست خودش نبود،بعد از مرگ مادرش
هر از چند گاهي اينطور مي شد.ديروز پدرش دوباره ازدواج كرد.

ديوانه

جيغ مي زد،جيغ مي زد و با درخت صحبت مي كرد،تمام دنيا در نظرش
كوچك مي آمدمادر به طرف حياط دويد،در آستانه در ايستاد
و زيرلب گفت اي كاش وقتي حامله اش بودم قرص نمي خوردم

پنجشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۳

خودكشي

تمام تنش مي سوخت،لوله ها و دستگاهها دور سرش
مي چرخيد،همسرش را كه ديد،تصوير خودش را
به ياد آورد كه آتش تنش شعله مي كشيد و او
مي دويد....پس چرا زنده مانده بود؟